پارسال همین موقع آره دقیقا همین موقع منتظر مرتضام بودم لحظه شماری میکردم تا بیاد و ببینمش...الان از حمام اومدم حالم یه جورایی گرفتست...دلم از این دنیا گرفته ...جدای از مرتضی از زندگی بی هدفم خسته شدم...دلم میخواد یه جرقه تو زندگیم بخوره و شروع روزهای خوب زندگیم باشه...یه مغازه قرار بود اجاره کنیم که اونم الکی از دست دادیم خیلی حالم خرابه....

خدااااااااااااا

امشب قراره تک تک ثانیه های پارسال برام زنده بشه....امشب قراره من بمیرم...مرتضی هم از دیروز ساعت 17:58 دقیقه که تو واتساپ آن بوده دیگه پیداش نشدهه نمیدونم چشه نمیدونم چرا دیگه نمیاد نگرانشم...

مرتضی اینقدر درگیری داره صد سال اگه یادش بیاد یه همچین روزی با من بوده...

میگن خداوند گر به حکمت ببندد دری به رحمت گشاید در بهتری

درسته ما اون مغازه رو ناخواسته از دادیم ولی مطمئنم خدا بهترشو بهمون میده به زودی زود

میدونم خدا هوامونو داره

علیرضا امشب میاد...خدا کمکم کن خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

نمیدونم چکار کنم ای خدا منو از بلاتکلیفی در بیار ازت خواهش میکنم